بابا مجتبیبابا مجتبی، تا این لحظه: 41 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 34 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

ارمغانِ بهشت

حرفهایی برای نگفتن

سلام گل پسرم ... امروز شد 10 ماه! ینی تو امروز باید تقریبا یک ماهه میشدی این دهه محرمی تو هیئت هر جا مینشستم یه مادر با نوزادش میومدن کنارم مینشستن، معمولا وسط روضه می رسیدن و معمولا وسط روضه همراه با صدای گریه آروم مادراشون صدای نازشون میومد. مخصوصا یه شبشو یادم نمیره ... روضه حضرت علی اضغر بود ... دلم گرفته بود، نوزاد بقل دستیمم بیدار شد یه صدای عزیزی میداد که دلم میخواست بگم یه دقیقه بدینش به من بغلش کنم! ولی همیشه میترسم با عکس العمل مادرا مواجه بشم. فقط داغ دلم تازه میشه ... میگم خدایا چرا این کارو باهام می کنی؟ من خودم روضه مصورم! گاهی نگاه میکردم به بچه ها میگفتم اگر پسر من بود الان همسن کدومشون بود؟ البته فکر نمی کنم ک...
11 مهر 1396

خدا بزرگه ...

سلام بعد مدتی اومدم، چقدر نی نی وبلاگ تغییر کرده!!! خب ... الان 4 ماهی تقریبا گذشته، اگر تو بودی کم کم نزدیک دیدارمون بود. خب خواست خدا بود و حتما خیری درش بوده منم راضیم به رضاش هرچند دلم شکسته و هنوز نتونستم درمانش کنم گاهی از سقطم فقط خاطرات پزشکا و پرستارای سنگ دلی که انگار هیچ حسی توی وجودشون نمونده بود یادم میاد و درد فقط توی قلبم میپیچه و حس میکنم قلبم آتیش میگیره. گاهی هم نمیتونم جلو اشکمو بگیرم و توی خونه وقتی تنهام زارهای نزدمو میزنم. با اینکه نمیخوام دل کسی برام بسوزه ولی خودم انگار کس دیگه ای میشم که اون زن رو توی این بیمارستان و اون بیمارستان در به در دنبال یه راهی می بینه که یه جوری بشه پاره تنشو حفظ کنه اما همه فقط بر...
13 مرداد 1396

آینه دق

همیشه میترسیدم از اینکه وقتی اومدی نتونم تغذیه ت کنم ... امروز نمیدونم با سهمیه تو چکار کنم! شده نمک روی زخمم خدا شاهده بیتابی نمیکنم خدا شاهده بهونه نمی گیرم زندگیمونو جهنم نکردم برای همه من آروم گرفتم،  حداقل سعی کردم اینطور به نظر بیاد، اما عکسای سونو گرافیت، اون اسبای موزیکالی که مخصوص روز تولدم برا تو گرفتم، حتی شلوارای بارداریم نمیذارن آروم بمونم حالا هم که سهم تو از وجودم ... سهمی که قرار بود باهاش پرواز کنم ... وقتی به همسری گفتم انگار داغ اونم تازه شد، کاش نگفته بودم اما نمیتونم ازش پنهون کنم، اگر بودی هیچ وقت گرسنه نمیموندی 😔 راستی پسرم ... قرار نبود اشکامون اشک شادی باشه؟ قرار نبود با وجود قشنگت دلتنگ...
2 ارديبهشت 1396

خدا نگهدارت پسرم

سلام مامانی نمیدونم چی باید برات بنویسم! دلم برای همون حرکتای کوچولوت تنگ شده دیروز ظهر از بیمارستان مرخص شدم، سعی کردم جلو همه حال اصلیمو نشون ندم هرچند خدا صبر میده به بنده ش، اگه صبر نداده بود که دیوونه شده بودم بعضی وقتا حواسم نیست، دست میذارم روی دلم بهت سلام میکنم وقتی یادم میاد فقط مات میمونم به زمین  خانم دکتر آزمون میگفتن طبق سونو احتمال زیاد کلیه ت مشکل داشته و کم شدن و نهایتا پارگی کیسه آب از قبل بوده، شاید از همون وقتا که خودتو سفت میکردی، همون وقتا که مامان نادونت صدای فریاد و اعتراضتو نمیفهمید! وقتی بدنیا اومدی  دلم میخواست برای همیشه همونجا پیشم بمونی، پرستار که اومد ببرتت گفتم بذار بمونه  بذار بیشت...
30 فروردين 1396

بدون عنوان

بغضمو شکستم ... امام حسن ع رو به مادرشون قسم دادم خدا رو به غم حضرت رباب س امام حسینو ع به گلوی علی اصغر ع امام رضا رو به امام جواد 😭 نمیخواستم امام حسن رو به مادرشون قسم بدم ولی دارم میسوزم 😭 دیگه نمیتونم ... قلبت میزنه هنوز 169 تا نمیدونم چکار کنم استخاره کردن حاج اقا دوبار. خیلی بد اومد که سقطت کنیم 😢 خدایا من تا الان خیلی مبارزه کردم، صبح با بدبختی رضایت دادم برم یه دکتر متخصص قول دادم هرچی دکتر گفت قبول کنم 😢 خدایا خودت یه کاری کن بچه مو سالم بهم ببخش خدایا خدایا خدایا 😭😭😭😭
26 فروردين 1396

یا رحمن یا رحیم

سلام عزیز دلم نمیدونم حالت چطوره ولی تشنگی باید طاقت فرسا باشه 😔 جواب سونو دیروز این بود که آب دور بچه 3 هست و باید فورا بستری بشی البته بیمارستان، نه فورا، ولی بعد سه ساعت معطلی یه مادر با کلی امید رو فرستاد خونه تا شنبه که بچه ش، تیکه تنشو مرده دفع! کنن تو دلم گفتم شما خدا نیستین، و از اونجا اومدم بیرون از اولش این بارداری و تو رو به خودش سپردم، الانم با حرفای چنتا پزشک قصی القلب امیدمو ازش قطع نمیکنم ، مگر اینکه خودش که تورو بهم داده بخواد پس بگیره که امیدوارم از این امتحان سنگین سربلند بیرون بیام الان فقط دلم گریه میخواد، نه که ناشکری کنم،ولی دلم از این همه دلسنگی دکترا شکسته، اگر گریه کنم آروم میشم، این بغض رو باید بشکنم ولی...
25 فروردين 1396

اولین حرکتای محسوس

سلام عزیز دلم چند وقته حس میکنم حرکت می کنی اما امروز سحر با دل درد نسبتا شدیدی بیدار شدم سمت چپ دلم انگار گرفته بود منقبض شده بود ، خودتو جمع کرده بودی. خیلی درد داشتم رفتم دستشویی کم کم آروم شدم. وقتی پا شدم اذون گفتن ظهر هم مامان اینجا بودن داشتیم حرف می زدیم در موردت که حرکت کردی . حس کردم از سمت چپ و راست حرکت کردی و وسط دلم جمع شدی یکم درد داشت نمیتونستم حرف بزنم فقط نفسمو حبس کرده بودم یکم بهم توی تحمل درد کمک می کنه باز اذون گفتن اتفاقا داشتم به مامان میگفتم از اول ماه رجب سر اذون بیدار می شم فک کنم تو بیدارم می کنی . همش یا تشنه می شم یا گرسنه یا باید برم دستشویی مامان میگفت بچم مومنه سر اذون سجده می کنه تصورش خیلی ...
15 فروردين 1396